چه شتابیست به راه؟

آدما نباس دوست پیدا کنن
چون وقتی میرن
وقتی دیگه نمیشه بهشون زنگ بزنی
وقتی نمیتونی درد و دل کنی یا حتی باهاشون شوخی کنی و بخندی
و همه دوستی خلاصه میشه تو عکسهات و خاطراتت
هی بغض تو گلوت گیر میکنه
خفه ات میکنه
آدما باس همیشه تنها بمونن

نوشته شده در پنجشنبه نهم بهمن 1393ساعت 20:38 توسط علی ضیایی

اون منم که عاشقونه شعر چشماتو میگفتم...

هنوزم خیس میشه چشمام وقتی یاد تو می افتم...

هنوزم میای تو خوابم تو شبای پر ستاره...

هنوزم میگم خدایا کاشکی برگرده دوباره...

 

 

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم تیر 1393ساعت 23:57 توسط علی ضیایی|

 

این پستم کمی با بقیه فرق داره عکسی رو که گذاشتم عکس همسایه دیوار به دیوارمونه اسمش حسن بود پسری با معرفت و دوستی خوب وخلاصه دمش حسابی گرم بود اما اون دیگه الان پیشمون نیست دیروز سالگردش بود شما نمیدونید این یه سال چقدر برا ما سخت بود کی باورش میشه حسن تصادف کرده اگه راستشو بخواید خودم هنوزم باورم نمیشه حسن به همین راحتی بخاطر اشتباه کسی جونشو از دست داده داستان زندگی حسن خیلی عجیب بود خیلی غمناک بود الان که دارم اینارو مینویسم اشک تو چشم جمع شده

 

                                                                                         

 روحش شاد

 

نوشته شده در پنجشنبه دوم آبان 1392ساعت 9:53 توسط علی ضیایی|

دیدی غزلی سرود!

عاشق شده بود!

انگار خودش نبود!

عاشق شده بود!

افتاد!شکست!پوسید زیر باران!

ادم که نکشته بود!

عاشق شده بود!

نوشته شده در سه شنبه دوم مهر 1392ساعت 15:29 توسط علی ضیایی|

نوشته شده در سه شنبه دوم مهر 1392ساعت 15:21 توسط علی ضیایی|

گرچه شکستی دلم را و بی وفایی هایت را در دلم گذاشتی و رفتی ، اما آنگاه که دلم بهانه ی داشتن تو را میگیرد ، نمیتوانم به دلم بفهمانم که تو به دردش نمیخوری!
نمیتوانم دلم را راضی کنم به اینکه تو دیگر در کنارم نیستی!

نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1392ساعت 14:17 توسط علی ضیایی|

  آنکه می رود فقط می رود ولی آنکه می ماند درد می کشد ، غصه می خورد ، بغض می کند ، اشک می ریزد و تمام اینها روحش را به آتش می کشد و در انتظار بازگشت کسی که هرگز باز نخواهد گشت آرام آرام خاکستر می شود …

نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1392ساعت 14:10 توسط علی ضیایی|

نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1392ساعت 15:11 توسط علی ضیایی|

پیک ها رفته بالا...
میگن مستی و راستی...
پس هر کی یه سلامتی بگه...
اون چیزی که ته دلشه، بی ریای بی ریا...
اینم از سلامتی من:
به سلامتی کسی که هیچ وقت نفهمید چقدر دوستش دارم...

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1392ساعت 17:23 توسط علی ضیایی|

پشت چراغ قرمز تو ماشین داشتم با تلفن حرف میزدم و برای طرفم شاخ و شونه میکشیدم که نابودت میکنم ! به زمینو زمان میکوبمت تا بفهمی با کی در افتادی! زور ندیدی که اینجوری پول مردم رو بالا میکشی و... خلاصه فریاد میزدم که دیدم یه دختر بچه یه دسته گل دستش بود و چون قدش به پنجره ی ماشین نمی رسید هی می پرید بالا و میگفت آقا گل ! آقا این گل رو بگیرید...

منم در کمال قدرت و صلابت و در عین حال عصبانیت داشتم داد میزدم و هی هیچی نمیگفتم به این بچه ی مزاحم! اما دخترک سمج اینقد بالا پایین پرید که دیگه کاسه ی صبرم لبریز شد و سرمو آوردم از پنجره بیرون و با فریاد گفتم: بچه برو پی کارت ! من گـــل نمیخـــرم ! چرا اینقد پر رویی! شماها کی میخواین یاد بگیرین مزاحم دیگران نشین و ... دخترک ترسید و کمی عقب رفت! رنگش پریده بود ! وقتی چشماشو دیدم ناخودآگاه ساکت شدم! نفهمیدم چرا یک دفعه زبونم بند اومد! البته جواب این سوالو چند ثانیه بعد فهمیدم!

ساکت که شدم و دست از قدرت نمایی که برداشتم، اومد جلو و با ترس گفت: آقا! من گل نمیفروشم! آدامس میفروشم! دوستم که اونورخیابونه گل میفروشه! این گل رو برای شما ازش گرفتم که اینقد ناراحت نباشین! اگه عصبانی بشین قلبتون درد میگیره و مثل بابای من میبرنتون بیمارستان، دخترتون گناه داره ...

دیگه نمیشنیدم! خدایا! چه کردی با من! این فرشته ی کوچولو چی میگه؟!

حالا علت سکوت ناگهانیمو فهمیده بودم! کشیده ای که دخترک با نگاه مهربونش بهم زده بود، توان بیان رو ازم گرفته بود! و حالا با حرفاش داشت خورده های غرور بی ارزشمو زیر پاهاش له میکرد!

یه صدایی در درونم ملتمسانه میگفت: رحم کن کوچولو! آدم از همه ی قدرتش که برای زدن یک نفر استفاده نمیکنه! ... اما دریغ از توان و نای سخن گفتن!

تا اومدم چیزی بگم، فرشته ی کوچولو، بی ادعا و سبکبال ازم دور شد! اون حتی بهم آدامس هم نفروخت! هنوز رد سیلی پر قدرتی که بهم زد روی قلبمه! چه قدرتمند بود!

همیشه مواظب باشید با کی درگیر میشید! ممکنه خیلی قوی باشه و بد جور کتک بخورید که حتی نتونید دیگه به این سادگیا روبراه بشین ...

 

نوشته شده در دوشنبه یازدهم شهریور 1392ساعت 20:50 توسط علی ضیایی|


آخرين مطالب
» نصیحت
»
» به سلامتی رفیقی که میگفت:قبر منو خیلی بزرگ بسازید چون یه دنیا ارزو میخوام باخودم به گور ببرم
»
» خدایا من کی رها میشم از این همه...
»
»
»
»
» از یک دختر بچه بد جوری کتک خوردم!!!

Design By : Pichak